X
تبلیغات
نماشا
رایتل


1387/06/06

اندکی ابر می خواهم… تا قطره قطره اشکهایم را در آن بکارم و وقت درو، زیر ضربات شلاق گونه اش، بی رحمانه تنبیه شوم… چرا که گمان می کردم آرامش نزدیک است! و این در دنیای من ، گناهیست نا بخشودنی…

 

“زندگی” پژمردن یک برگ نیست
بوسه ای در کوچه های مرگ نیست
“زندگی” یعنی ترحم داشتن
با شقایق ها تفاهم داشتن…

 

 

زنده را تا زنده است، باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش، آب پاشیدن چه سود؟

 

 

آرام باش! با توکل و تفکر که او زودتر از تو دست به کار شده، سپس آستین ها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی…

 

 

وقتی کسی تو را تنها گذاشت، نگران خودت نباش که بدون او چکار کنی، شرمنده دلت باش که به تو اطمینان کرد!

 

 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی زند…

 

 

کوچکتر که بودیم، دل بزرگی داشتیم؛ بزرگتر که شدیم، چقدر دلتنگیم!

 

 

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد، همین جاست